ارشاکو
حکیم عمر خیام | کلوپ آموزش

  • ADS
  • ADS
  • حکیم عمر خیام

    urls

    مقدمه

    عمرخیام یگانه بلبل داستان سرای گلشن شعر وشاعری ایران است, که ترانه های دلپذیر ونغمات شورانگیز او دنیا پسند است. تاکنون هیچ یک از شعرا ونویسندگان وحکما واهل سیاست این سرزمین به اندازه ی او در فراخنای جهان شهرت نیافته اند. خیام تنها متفکر ایرانی است که زنده وپاینده بودن نام وگفته ی او در میان تمام دنیا مسلم است. نه بس در پیش شرق شناسان وعلما وادبای مغرب زمین, بلکه در نزد عامه ی کسانی که با خواندن ونوشتن سرکاری دارند. شاید بیش از یک نیمه از متمدنین عرصه ی گیتی به نام او آشنا وبه رباعیاتی که حکیم از روی ذوق طبیعی می سروده است مفتون اند. ایران باید به خود ببالد که درآغوش خویش چنین گوینده ای پرورده که مایه سرافرازی وبلند آوازگی او گردیده است. (۱)

    داشتن قضاوتی عادلانه راجع به هر موضوعی ، تحلیلی همه جانبه را طلب می کند حکیم عمر خیام نیشابوری چهره ای است که گر چه در یکصد و پنجاه سال گذشته چه در داخل ایران و چه در خارج از ایران رفته رفته به شهرت و جایگاهی بالنسبه درخور دست یافته است، ولی هنوز برای بازشناخت تمامی ابعاد این شخصیت والای فرهنگی ایران و رسیدن به قضاوتی نسبتا صحیح درباره او به کارکردن بیشتر وبیشتر برروی آثار او و دقیق شدن در گفته هاو نوشته ها راجع به وی و بویژه مروری دوباره بر اوضاع و احوالی که اوتحت آن زیست و تلاش کرد، نیاز است.(۲)

    حکیم عمر خیام ریاضی دان ومنجم ایرانی وسراینده رباعیات نغز را همه می شناسند. چند هزار مقاله وکتاب درباره او به زبانهای مختلف در جهان به چاپ رسیده,که بیش از نودوپنج در صد آنها با رباعیات وی پیوند می یابد.انبوه کتابها ومقالاتی که غربیها درباره عمر خیام نوشته اند,غالبا در گرد محور ” می نوش” و “خوش نوش”  می گردد,که در نگاه اول بعضی از رباعیات منسوب به او به چشم می خورد,ولی از مقام والای علمی خیام کمتر سخن به میان می آورند.

    کارهای علمی خیام, تقریبا تا آغاز شهرت رباعیات اودرغرب(۱۸۵۹ م)ونخستین ترجمه رساله جبر ومقابله وی از تازی,به نظر ناشناخته مانده بود,ولی پس از آن پژوهشگران تاریخ علوم ریاضی بدان بیشتر روی آورده اند.

    در جهان تند رو امروز,کشفیات علمی زود کهنه می شوند,از این رو پژوهش در فراورده های دانش سده های دور,مانند کارهای ریاضی عمر خیام که مورد توجه کارشناسان تاریخ علم است,برای دانشوران علوم جدید تازگی خواهد یافت,ولی دلیری او در عیارگیری از دانشهای سنتی وکوشش او در نو آوری کهنگی نمی پذیرد. همچنین بدایع هنری وادبی که از کارگاه مغزاین متفکرخراسانی جهان بین,بیرون تراویده شعر ناب وسخن ماندگار است.

    سیمای خیام در اذهان چنین به نظر می آید: دانشمندی متفکر,اهل حساب وتیز بین,به دور از مسائل خرد,مکتبی واجتماعی,قهرمان هم آوردی با دشواریهای بنیادی فلسفی وریاضی مانند چگونگی حد ها وامکانات عقلی در برابر محالات,اندیشمندی دلیر که از سیطره امپراطوری گسترده هزار وپانصد ساله هندسه اقلیدسی به در می رودوپرچم استفلال بر می افرازد,آزاد اندیشی بی پروا که مدعیان علم وداوریهای جزمی را به چیزی نمی گیرد,ولی آنگاه که با مردم معمولی سخن می گوید,عصاره تفکرات بلند فلسفی خود را بی تقید وپیچیدگی,در قالب چهار پارههای زیبا برایشان بیان می کند.

    خیام بی انکه درس مکتبی بدهد,پند وموعظه در میان بیاورد خواننده را آگاهی و هوشیاری می بخشد. چیزهایی را که فیلسوفان در الفاظ پیچیده و نامانوس و دور و دراز می پوشانند,او به سادگی وزیبایی وکوتاهی می آفریند وجلوه گر میکند.

     

    زندگینامه  عمر خیام

    دوران کودکی

    خواجه امام الحق حکیم عمر بن ابوالفتح عمربن ابراهیم خیامی مشهور به خیام, فیلسوف, ریاضی دان, منجم, شاعرو یکی از بزرگترین دانشمندان ایرانی واز مفاخر ملی ایران است که در ۱۲ محرم سال۴۳۹ه.ق در نیشابور متولد شد.

    حکیم عمر خیام سنین پنج وشش سالگی را در حالی پشت سر گذاشت که پدرش ابراهیم با کوره سوادی که داشت کم کم احساس می کرد که برا ی بیشتر سوالات او پاسخ کاملی ندارد. وی در فاصله حدود سه ماه, قرا ئت ظاهر قرآن را به خوبی آموخت ولی در مورد معنای آن نمی توانست از پدرش کمک بگیرد. ابراهیم پدرش در نظر داشت که عمر را به مکتبی بسپارد که زیر نظر مولوی قاضی محمد اداره می شد, به همین جهت به مدسه ی علمیه ای در کنار مسجد جامع بود رفت, مدرسه ای دارای حجرات متعددی بود ودرآنجا دروس مقدماتی از قبیل خواندن فارسی, خواندن قرآن, مقدمات عربی- مقدمات حساب, احکام فقهی وکمی ادبیات وعربی تدریس می شد. عمر در کمتر از فاصله ی دوسال همه ی دانستنی های مقدماتی را که طلاب و کودکان دیگر در فاصله چند سال می خواندند, فراگرفت. سر عت او درفراگیری به قدری شدید بود که مولوی قاضی محمد شخصا به پدرش پیشنهاد کرد تا عمر را به مکتب ” خواجه ابوالحسن انباری ” راهنمایی کند, زیرا ذهن خارق العاده عمر تقاضای علمی بیش از میزان تعلیمات مدرسه قاضی را داشت.

    قاضی ابو الحسن انباری, حکیم وریاضی دان معروفی بود, در مکتب او بیشتر به تدریس هندسه وهیئت پرداخته می شد. نبوغ, ذهن باز, قدرت تجزیه وتحلیل چشمگیرعمرزبانزد همگان شده بود ودربدو ورود توجه خواجه را نیز به خود جلب کرد. خواجه مبانی واصول هندسه, ریاضیات وهیات را به عمر آموخت.

    که پس از مدتی خود قاضی ابوالحسن انباری, از هوش ودقت نظر وذکاوتی بسیار بیشتر از همه شاگردان برای پدرعمر سخن گفت وبیان کرد که تنها نباید وی رابه همین مکتب بفرستد بلکه برای تحصیل علوم حکمت, عرفان, اخلاق وتکمیل معلومات قرآنیه به مکتب ” امام موفق نیشابوری” برود تا از نفس مبارک واخلاق مهذب ایشان هم بهره گیرد, همچنین اگر بتواند پس از تکمیل این دروس به محضرجناب ناصرالمله والدین ” شیخ محمد منصور” برای تحصیل فلسفه حاضر شود.

    عمر اکنون جوانی رشید, اما بسیار مودب نکته سنج وکم سخن بود. در این ایام شوق تحصیل در مکتب بزرگترین دانشمند نیشابور سراسر وجودش را فراگرفته بود.عمر به مکتب امام موفق نیشابوری راه یافت و باشوقی وافر آنچه را که استاد تدریس می کرد به خوبی می آموخت, ضمنا هم زمان با این مکتب, پس از پایان یافتن تحصیل ازمکتب خواجه ابوالحسن, راه محضر شیخ منصور, استاد سنایی شاعر معروف نیز به روی وی باز شد. در خشش بنیه ی علمی عمر آنچنان بود که هر چند از لحاظ سنی, از سایر همشاگردیهای خود کوچکتر بود ولی آنان را وامی داشت تا اولا به او احترام بگذارند, ثانیا هر مشکل درسی را که برایشان پیش می آمد به او رجوع می کردند. دراین ایام به تدریج به جز دوستان نزدیک عمر, بقیه او را  “عمرخیامی” یا “خیامی” صدا می زدند. او نیز در میان شاگردان امام موفق به دو”حسن” بیشتر علاقه مند شده بود. ” حسن بن علی طوسی” و “حسن بن علی صباح حمیری” که چون هر دونامشان حسن ونام پدرشان علی بود, خیامی ودیگران آنها را به نام “حسن صباح” و”حسن طوسی” می نامیدند.

    تحصیل عمر خیامی نزد استادش “محمدمنصور” که درفلسفه ی عصر خویش استادی نامور بود , شور وحالی دیگر داشت. دراین مکتب, عمر خیامی با کتب ابن سینا وآراء این فیلسوف نابغه آشنا شد وچنان شیفته ی آثار وی گردید که مطالعه ی کلیه ی آثار بوعلی سینا را وجهه همت خویش قرار داد وبه تدریج آنچنان در شناخت آراء الهی, فلسفی وعلمی بوعلی تبحـّر پیدا کرد که او را شاگرد بوعلی نامیدند, به گونه ای که هر کس درآثار وافکار بوعلی سوالی داشت به عمر خیامی رجوع می کرد. خیامی تقریبا اکثر نظریات بوعلی را بااستنباط های خود منطبق می دید.

    دوران نوجوانی وجوانی

    مکتب امام موفق نیشابوری, شیخ محمد منصوری ودگر اساتید نیشابور, دیگر پاسخ سوالات ذهن کجکاو عمر خیامی را نمی داد, او هر چه بزرگتر می شد, هر چه بیشتر مطالعه می کرد وهرچه بیشتر می جست, کمتر می یافت. رسیدن به هر پاسخی برای او مساوی با دسترسی به دهها سوال جدید بود. کم کم محیط علمی نیشابور تشنگی سیراب ناشدنی خیامی را پاسخگو نبود. او دیگر چهره ای موقر, نامی وشناخته شده داشت, در این ایام کم کم به خیام معروف شد.(۱)

    سپس به سمرقند مهاجرت کرد ودر این زمان دو رساله تحریرکردوبه جستجوی حامی ومشوقی برآمد.وی رساله هایی را که به تحریر در آورده بودرا به ابوطاهرعبدالرحمن احمد(۴۸۴_۴۳۰)قاضی القضات سمرقند تقدیم کرده و مورد توجه وحمایت ابوطاهر وسایر بزرگان سمرقند قرار گرفت.در آنجا کتاب بی نهایت مهم جبرومقابله را به زبان عربی نوشت.

    روزی از مسافری دانشمند که از بلخ می آمد وبرای کسب و تجارب بیشتر جهانگردی می کرد شنید که در شهر بلخ, مدارس علمی وسیع تری وجود دارد, به ویژه نام کتاب “مخروطات” نوشته “آپولونیوس” ریاضیدان معروف یونانی را نیز شنید, که نسخه ای از آن در تملک یکی از مشاهیر شهر بلخ است, خیام به شوق دیدن آن کتاب واحتمال اجازه ی نسخه برداری از آن راهی بلخ شد.

    خیام پس از مدتی که در بلخ زیست وبا علوم آن مرکز آشنا شد, تصمیم داشت که برای تکمیل دانش خود به ” ری” برود که ناگهان قاصدی از نیشابور رسید وبیماری سخت پدر را به او خبر داد.خیام نیز با عجله اسباب سفر مهیا کرد وبدین منظور که بار دیگر چهره پدر راببیند عازم نیشابور شد. وقتی خیام به نیشابور رسید , ابراهیم هنوز رمقی داشت, وهنوز شب به پایان نرسیده بود که دست در دست عمر وسربر زانوی فرزندش جان سپرد.

    خیام در بازگشت به نیشابور, درعین اینکه از زندگی متنعمی برخوردار نبود, اما به موقعیت علمی واجتماعی خویش قانع بود وعرصه ی تدریس و ادامه تحقیق را وجهه همت خویش قرار داد. او ازمیان همه ی دانشها بیشتر به نجوم, ریاضیات وفلسفه عشق می ورزید وهرچند در ادب فارسی وعربی , حدیث وقرآن وفقه نیز متبحر بود اما مشرب فلسفی را انتخاب کرده واز شهرت وگرایش به فقه وعلوم دینی اکراه داشت. (۲)

    کسی که گوهر یگانه نیشابور بود,نیشابوری که به خاطر مهاجرت دانشمندان سراسر عالم مرکزیت فرهنگی داشت وخیل دانشجویان از دورترین نقاط مغرب و مشرق به این شهر جذب می شدند.در عنفوان جوانی چنان در کارش معروف شد که سلطان جلال الدین ملک شاه سلجوقی در سال ۴۶۷ق(والبته به تدبیر وزیر ایرانی اش)برای اصلاح تقویم نجومی به کار دعوتش کرد.او این دعوت را پذیرفت ودر اصفهان همراه با منجمین روزگارش رصدخانه مهم اصفهان را بنا کرد.پس از اقامت در نیشابور به کارهای مختلف اشتغال داشت,پایه اصلی شهرتش پزشکی و تنجیم بود. به عنوان حاذق ترین پزشک روزگار برای معالجه سلاطین مقتدر سلجوقی به دربار میرفت,معالجه اش بر روی سنجر سلجوقی معروف است.ستاره خوانی را از جنبه های نامطلوب شغل خویش می شمرد و به ندرت پیشگویی می کرداما به شهادت تاریخ همواره پیش گویی هایش درست از آب در میامد.

    به گفته علی بن القاضی_الاشرف یوسف القفظی(در اخبار الحکما)علامه زمان بود وبه تدریس تمام علوم یونان می پرداخت.دقت وپاکیزگی نوروز ما از اوست ونو شدن سال یا تحویل آفتاب را از برج حوت به برج حمل تغییر دادوکتاب اقلیدس او در کتاب خانه لیدن هلند است ,رساله وجود وی در موزه لندن,رساله جسم مرکب او در کتابخانه آلمان است,با رساله کون و تکلیف سعی به حل علمی مساله خیر وشر کرد,و موسیقی دان بزرگی در عصر وزمان خود بوده و کتاب شرح المسائل من کتاب الموسیقی را نوشته.

    نحوه وفات 

    خیام دستی به عصا و دستی در دست “مینوچهر” نوه ی خویش در باغ قدم میزد. آب زلال وآرامی از جوی وسط باغ می گذشت,صدای پرنده ها , همچون طنین نیایش فرشتگان, گوش جان خیام را نوازش می داد… خیام به سختی اما آرام ومطمئن گام بر میداشت وبه سخنان مینوچهر گوش فرا می داد. از پشت دیوار باغ فریاد چند رهگذر- که به ترکی شعر می خوا ندند- خیام ومینوچهر را به خود متوجه کرد. آنان سپاهیان سلاجقه بودند که برای رفتن به عسگر خانه(پادگان) شادمانی می نمودند. مینوچهر گفت این بیچاره ها هر جا بروند, بالاخره باید به عسگر خانه برگردند. ناگهان در اندرون خیام صدایی ناشناخته وگنگ این جمله را بریده بریده فریاد زد , بالاخره باید برگردند… باید… برگردند… انالله… انالله… واناالیه راجعون… راجعون… راجعون….

    خیام همانجا نشست, دیگر پایش توان حرکت نداشت… به مینوچهر گفت: پسرم اینجا رانشان کن. ببین کجاییم , درخت را علامت بگذار. مینوچهر چنین کرد , روی درخت را با تکه سنگی دایره کشید وگفت بابا علامت گذاشتم. سپس خیام به بستر برگشت ومینوچهر برای خبر کردن امام محمد بغدادی به حوزه ی علمیه ای که وی درآن تدریس می کرد شتافت و وی را به منزل آورد. حکیم خطاب به وی گفت: اهل خانواده ومردانی از پاکان ونیکان رابخواه تا وصیت کنم.

    امام بغدادی برای خبر کردن کسانیکه مورد نظرش بودند دستوراتی داد , اما خود از بالین حکیم تکان نخورد. حکیم کتاب ” شفا ” ی این سینا را پیش رو نهاد وبه مطالعه پرداخت , تقریبا وقت غذای ظهر رسیده بود که با خواهش واصرار امام بغدادی حکیم حاضر شد چند لقمه ی غذای سبک بخورد , که یکایک بزرگان و افراد فامیل بحضورش رسیدند.

    خیام در جملاتی کوتاه , به آنان توصیه کرد که انسانیت , ایمان وعمل صحیح را که نتیجه اش همزیستی مسالمت آمیز و جامعه ای پاک وبی منازعه است در نظر داشته باشند وبرای هیچ چیز در دنیا ارزش قائل نشوند وهمه چیز را رعایت وامانت بدانند. آنگاه گفت: کتب مرا به امام محمد بغدادی بدهید , زیرا او بهتر از فتح پسرم می تواند از آثار علمی نهفته درآنها استفاده کند. اسباب وآلات مربوط به نجوم را به همراه وسایل مربوط به ریاضی وهندسه را به فتح بدهید که هر چه خواهد با آنان بکند. جنازه ام را درهمین باغ , زیر درختی که معین کرده ام ومینوچهر بر آن علامتی نهاده است دفن کنید. از همه شما می خواهم که هیچکس در مرگم زاری نکند. زیرا من به اندازه ی کافی زندگی کرده ام وهیچ آرزویی ندارم جز آنکه پاسخ مشکلاتم را پیدا کنم و میدانم که پاسخ آنها را در این جهان نمی یابم. مراسم تشییع جنازه وسایر مراسم سنتی را درساده ترین صورت ممکن برگزار کنید وبگذارید همچنانکه در زندگی ام سکوت وآرامش را دوست داشته ام , مرگم باعث بیدار شدن کودکی از خواب , یا پریدن بیماری از بستر نشود. شما بدانید که من خدا را به همان اندازه که برایم ممکن بود شناختم وامید وارم همین شناخت برای من بس باشد. بار دیگر شما را به دوستی یکدیگر توصیه می کنم.

    امام بغدادی , برای چند لحظه به اندرون رفت. دختر , نوه وخدمتکاران را خبر کرد. آنها برای وداع با خیام به درون اتاق آمدند , زمزمه ی گریه شروع شد. هر کس کلامی می گفت . ظاهرا خیام دیگر کسی را نمی شناخت. نفس هایش به شمارش افتاده بود. کم کم صدا ها را نیز نمی شنید , فقط لغزش ذرات نور درچشمانش او را زنده نشان می داد.

    شب با همه سنگینی اش روی سینه ی نحیف حکیم عمر خیام افتاده بود. قفسه ی سینه خشکیده وریه ها ی او دیگر تاب گرفتن و باز دادن هوا را نداشت. ضربات نبض کند وکند تر شد وبعد قطع شد , حکیم عمر خیام در گذشت.

    عصر حکیم عمر خیام

    اوضاع سیاسی و مذهبی

    بحث حاضر، اختصاص به آشنایی بازمانه حکیم عمر خیام دارد بحث درباره شخص و شخصیت فرد بدون توجه به اوضاع و احوال حاکم بر او معنا پیدا نمی کند. شخص هم اسیرو مقهور اوضاع و احوال حاکم برزمان خود و هم آقا و سازنده شرایط حاکم بر محیطی است که در آن رشد و نمو پیدا می کند قدرت و منزلت می یابد، و حتی در مواردی شخصی این قدرت را می یابد که بر مسیر تاریخ خود و دیگران اثری تعیین کننده بگذارد. (۱)

    دوره حیات خیام مصادف بود با سلطه ترکان سلجوقی بر سرزمین اصلی ایران و تجربه تاریخ بویژه در ایران به ما آموخته است که هر سلسله و هر حاکمی از شروع پا گرفتن بنیانهای قدرتش تا مرحله حذفش یک منحنی ساده زنگی شکل را طی می کند که بطور خلاصه به دو بخش قابل تقسیم است: یکی که از نقطه آغازین حرکت سردود مان ویا سلطان شروع و به نقطه اوج قدرت و اقتدار سلسله یا حاکم می رسد و بخش بعدی که از نقطه اوج شروع و به نقطه حضیض و سرانجام حذف سلسله یا سلطان و حاکم ختم می شود. و حکیم عمر خیام در مرحله اول حکومت سلجوقیان بر ایران زیست، اما این ترکان که بودنداز کجا آمده بودند .

    سلجوقیان منتسب به گروهی از ترکان چادر نشین غز بودند که قرنها قبل از روانه شدن بسوی خاک اصلی ایران در صحراهای وسیع بخش پایینی رود سیحون، که سیردریا نیز خوانده شده است, در رفت و آمد بودند و ییلاق و قشلاق آنها در بخشهای وسیعی از سرزمینهای میان در یای آرال از یک طرف و دریای خزر از طرف دیگر واقع می شده است.

    تاریخ اول بار در قرن هشتم میلادی در منابع چینی از این ترکان با نام اوغوز

    یاد کرده است ( پیگولوسکایا: ۲۶۴) اغوزها را بعدها ترکمنان نیز خواندند. مصنفین عرب نیز آنان را غز نامیده اند.

    این ترکان در قرن دهم میلادی/قرن چهارم هجری ، بمرور که خدم و حشمشان رو به فزونی گذارد، زندگی به صورت پراکنده از یکدیگر را ترک کردند و به دوره ای از تمدن که اصطلاحا«دوره فئودالیسم» یا دوره ملوک الطوایفی و یا خانخانی نام گرفته است، پا گذاشتند. بدین ترتیب ازآغاز قرن چهارم هجری شروع کردند به اجتماع نمودن در سرزمینهای مشخص در زمانهای معین، بطوری که دارای هویت سیاسی و اجتماعی مشخص شدند و دست زدند به ایجاد ارتباط با دیگر قبایل و طوایف هم عرض خویش. طی این جریان بطئی السیر.

    سلجوق سه پسر به نامهای موسی، میکائیل و ارسلان اسرائیل داشت که احتمالا حکایت از صبغه یهودی بودن بودن این اقوام ترک نژاد دارد، هرچند که شواهد تاریخی حاکی است که آل سلجوق و دیگر ترکان ناحیه جند کمی قبل از پایان قرن دهم میلادی / قرن چهارم هجری ، به اسلام گرویدند و همین امر به آنها نیرویی مرکب از شوق وذوق و تعصب بخشید، نیرویی که آن را در جهاد علیه قبایل پاگان نشان دادند و بعدها نیز عامل اصلی توفیقات بعدی آنها در فتح بخش اعظم خاورمیانه و خاور نزدیک به معنای امروز و یا آسیای صغیر در معنای سیاسی گذشته آن شد.

    سلجوقیان پس از درآمدن به اسلام به قسمت پایینی سیحون کوچ کردند امادر پایان قرن دهم میلادی مجددا از آنجابه ماوراءالنهر رفتند. در این زمان دو پسر میکائیل به نامهای طغرل بیک محمد و چغری بیک داود، نوادگان سلجوق در راس سلجوقیان قرار داشتند. کمی بعد ترکان قراخانی نیز به ماوراء النهر آمدند و همین امر موجب برخورد میان آنان و ترکان سلجوقی گردید و این برخورد به گونه ای شدید شد که سران ترکان سلجوقی به محمود غزنوی مراجعه کرده و از او خواستند که در خراسان به آنها اجازه اقامت داده شود و در مقابل تعهد کردند که در ازای آن برای غزنویان خدمات لشکری انجام دهند.« محمود به غزان ( سلجوقی) اجازه  داد تا در شمال خراسان در ناحیه ای میان سرخس و ابیورد اقامت گزینند». این زمان مصادف بودبا اوایل قرن پنجم هجری / قرن یازدهم میلادی . سلاجقه در این زمان مشتمل بودند بر ۹ قبیله از ترکان غز و دیگر ترکان چادرنشین بر سرزمینهای ماوراءالنهر.

    سیاست محمود غزنوی در دادن اجازه اقامت به سلجوقیان در خراسان حول دو محور شکل گرفته بود. نخست اینکه ازآنها حصاری در مقابل تاخت و تاز دیگر قبایل ترک نژاد به خراسان ، که گهگاه از ماوراءالنهر به این استان زرخیز حمله ور می شدند، بوجود آورد و دوم اینکه با به اصطلاح نواختن آنها ، آنانرا در همان جایی که هستند متوقف سازد و برای این منظور نیز برای آنان خلعت فرستاد و به آنها القابی بخشید . اما این تمهیدات دیری نپایید و غزنویان بزودی خود را ناچار از مقابله با نفوذ و سلطه ترکان آل سلجوق دیدند ،که زیر جلگی با خلفای بغداد ارتباط برقرار ساخته بودند . نبردهایی که تقریبا پنج سال طول کشید (۴۲۶ تا ۴۳۱ ق ) وبرغم بهره مندی غزنویان از ساز وبرگ نظامی بیشتر وبهتر,سرانجام به پیروزی سلجوقیان انجامید . تحرک و خصوصیات چادر نشینی شان که آنها را آماده پذیرش هر نوع شرایط اقلیمی وزیستی ساخته بود ، سبب شد که برغم مزیتهای فراوانی که غزنویان در نبرد با این چادر نشینان داشتند ، پی درپی از آنها شکست خورده و هزیمت جویند ؛ علت اصلی این بود که غزنویان در این زمان به سوی نقطه حضیض در منحنی قدرت سرازیر بودند ، زیرا سلطان محمود جرات ورزیده بود واز به قتل رساندن حسنک وزیر ، که مثل همه ایرانیان دیگر مورد بغض خلیفه عباسی بود ، سرباز زده بود و خلیفه در ترکان سلجوقی که در رتق وفتق امور داخلی دستگاه خلافت از خود کاردانی و لیاقت نشان داده بودند ، تابعانمصیع بی آزاری یافته بود .

    در سال ۴۳۰ ق / ۱۰۳۸ میلادی ، پس از شکست سپاه سلطان مسعود غزنوی از سپاهیان سلجوقیان ، فاتحان تقریبا بدون برخورد با مقاومت قابل توجهی نیشابور را اشغال کردند و در مساجد آن شهر به طغرل بیک خطبه خوانده شد . این سال ، سال تاسیس دولت سلجوقیان شمرده می شود ، هر چند که بعد مسعود غزنوی یکبار دیگر فرصت یافت که طغرل را از نیشابور بیرون براند . اما سرانجام در نبردی که در سال ۴۳۲ ق دردندانقان میان سپاهیان مسعود غزنوی و لشکریان طغرل بیک روی داد فرجام سلطان مسعود غزنوی برای همیشه رقم زده شد . پس از این نبرد خراسان به طور کامل به دست سلجوقیان افتاد و طغرل بیک مجددا وارد نیشابور شد و چغری بیک در مرو به تخت نشست بخشی از افغانستان و پنجاب تحت حکومت غزنویان به حیات رو به افول خود ادامه داد .

    در فاصله سالهای ۴۳۲ و ۴۴۲ ق ، سلجوقیان ری، اصفهان ، همدان و دیگر نقاط آن روز ایران را تحت تسلط خود در آوردند و ری پایتخت طغرل بیک شد . در این زمان ، عمر خیام بروایتی سه ساله بود. متعاقبا نیز خوارزم در شمال ، هرات در مشرق ، سیستان و بلوچستان در جنوب و فارس و کرمان در مرکز ایران با فاصله کمی از یکدیگر به دست سلجوقیان افتاد . از این پس غزان متوجه آذربایجان و ارمنستان و سرزمین بیزانس شده و در طول سالهای ۴۵۵ ق تا ۴۶۵ ق ، در این نواحی نیز به فتح و غلبه ادامه دادند به طوری که در این سال شیروان گرجستان شرقی ، شامات و فلسطین نیز به تسلط اینان در آمد و سلطان محمد فاتح ، سرسلسله ترکان عثمانی که در ۱۴۵۲ قسطنطنیه را فتح کرد ، از عقاب این گروه از سلجوقیان بود . در بخش جنوبی نیز طغرل بیک در سال ۴۴۷ ق وارد بغداد شد و کمی بعد آخرین دژ آل بویه هم سقوط کرد و سپاهیان سلجوقی جنوب غربی ایران را نیز به زیر یوغ خود درآوردند .

    طغرل بیک که مسلمانی متعصب بود و خلیفه را جانشین واقعی حضرت رسول ( ص) می پنداشت . پس از فتح بغداد از هتک حرمت او خودداری و تنهابه ازدواج کردن با نوه او بسنده کرد، خطبه سلطانی بنام طغرل بیک خوانده شد و خلیفه بعنوان مرجع و پیشوای روحانی در بغداد ابقا شد.

    در سال۴۵۱ ق چغری بیک در مرو درگذشت و طغرل بیک تنها زعیم آل سلجوق در سرزمینی از جیحون تا فرات شد. در این زمان عمر خیام ۱۲ ساله بود. اما این زعامت چهار سال بیشتر طول نکشید و درسال ۴۵۵ ق طغرل در گذشت و چون فرزند ذکوری نداشت آلب ارسلان ، پسر چغری بیک به سلطنت رسید. در این زمان عمر خیام ۱۶سال داشت آلب ارسلان در سال ۴۶۴/ ۱۰۷۲م زمانی که از مرو عازم بخارا بود، پس از عبور از جیحون یا آمودریا بدست کوتوال یکی از قلاع قراخانیان کشته شد و سپاهیان او بنا چار به مرو بازگشتند. در این زمان عمر خیام ۲۵ سال داشت با کشته شدن آلب ارسلان دوره پادشاهی بیست ساله ملکشاه آغاز شد. دوره ای که اوج قدرت سیاسی دولت سلجوقیان و در عین حال سالهای شکوفایی علم، خرد و ادب حکیم عمر خیام بود.

    سلجوقیان که برای اداره سرزمینی از مدیترانه و مرمره در غرب تا کاشغر در شرق و دریای آرال و قلل جبال قفقاز در شمال و خلیج فارس در جنوب تجربه نداشتند. از ماموران کشوری و لشکری ایرانی که سرآمد آنان ابو علی حسن طوسی ملقب به نظام الملک بود کمک گرفتند.نظام الملک که حامی اصلی حکیم عمر خیام در کارهای علمی و اقدامات علمی اواز جمله تاسیس رصد خانه و اصلاح تقویم بود هم در خدمت آلب ارسلان و هم در خدمت ملکشاه بود اوهمانطور که در سیاستنامه خود نیز بدان اشاره کرده طرفدار یک حکومت مرکزی قوی و مخالف حکومت ملوک الطوایفی بود که ساختار اصلی حکومت قبیله ای سلجوقیان بر آن استوار بود و این امر به مذاق چادر نشینان غز خوش نمی آمد وبدین ترتیب سراسر دوران آلب ارسلان و ملکشان مملو از مبارزات قومی و قبیله ای تجزبه طلبان سران قبایل غز بود که می خواستند به رغم سیاست خواجه نظام الملک اقطاعات خویش را به امارات مستقل تبدیل کنند ودر این راه به میزان زیادی توفیق یافتند بطوری که حتی در عهد طغرل بیک قلمرو مستقل سلجوقیان کرمان(۴۳۳ق تا۵۸۳ق) تاسیس شدو سلجوقیان روم در آسیای صغیر حکومت مستقل خود راداشتند(۴۷۰ق تا۷۰۷ ق) و سرانجام نیز خواجه نظام الملک را از پیش پای خود برداشتند. مرگ ملکشاه که به طور مرموزی چند ماه پس از قتل خواجه نظام الملک روی داد، جنگ خانگی شدیدی را بدنبال داشت. در این جنگها که مدت بیست سال طول کشید و بخش مهمی از زندگی حکیم عمر خیام را نیز می پوشاند، محمود، برکیارق، سنجرومحمد(پسرش) رودروری یکدیگر قرار گرفتند و سرانجام نیز با از میان رفتن محمود و برکیارق ، سنجرومحمد و فرزند دیگرش که زنده مانده بودند،مملکت رابین خود تقسیم کردند. نواحی شرقی ایران نصیب سنجر و غرب ایران و عراق عرب سهم محمد گردید.

    سلطان سنجر که دل خوشی از خیام نداشت از ۵۱۲ تا۵۵۲ق بر خراسان ، سیستان و خوارزم و مرو سلطنت کرد و بدین ترتیب ۵ سال آخر عمر حکیم عمر خیام مصادف بود با زمامداری کسی که وی او را در کودکی مهیب خوانده بود وآن مهیب در تمام سالهای بعد کینه خیام رادر دل داشت.

    در دوره حکومت سلجوقیان بر ایران و بویژه نیشابور وطن اصلی و محل زندگی حکیم عمرخیام شک نیست که جنگهای طولانی داخلی و خارجی هزینه زیادی را برمردم تحمیل کرد، نظام اقطاع بخشی به سران با نفوذ غزکه برغم مخالفت خواجه نظام الملک از سوی آلب ارسلان و ملکشاه سلجوقی دنبال می شد،بر هرج و مرج مالیاتی به زیان مردم زحمتکش می افزود. علاوه بر این طغرل بیک و جانشینانش که از سوی خلیفه عباسی بعنوان حامی اصلی خلافت و پشتیبان مذهب رسمی روز یعنی تسنن فرمان می گرفتند هرگونه اعمال مغایر با سنتهای مذهب حنفی را بشدت سرکوب می کردند. دوره حکومت آلب ارسلان , ملکشاه و سنجر همچنین مصادف بودبا اوج مبارزات و ترورهای سیاسی اسماعیلیان تحت رهبری حسن صباح که تحت شرایط روز هیچ وسیله دیگری برای اعمال نفوذ در دستگاه حکومتی نداشتند . اینان در قلعه حصین الموت مرکز فرماندهی شان با سازماندهی یک تشکیلات زیر زمینی وسیع به قتل و ترور مخالفان سیاسی عمده و یا حتی پیش و پا افتاده خود سرفا به جهت ایجاد ارعاب پرداخته بودند و متقابلا دستگاه حکومتی و مامورانش هر که را پیرو اسماعیلیه و یا مزنون به پیروی از آنان می یافتند تعقیب و به سخت ترین کیفر ها فرجام می دادند و از جمله بسیاری از آنها را به امر خواجه نظام الملک زنده زنده در اتش انداختند و سوزاندند .

    در این شرایط روحانیون درباری این حامیان قصم خورده مراجع قدرت روز می کوشیدند تا کینه سنیّان را نسبت به غیر سنیّان به ویژه اسماعیلیه تحریک کنند و شک نیست که تحت این شرایط مخالفت با مذهب رسمی مملکت عواقب بسیار خطرناکی به دنبال داشت که حکیم عمر خیام که در قسمت اعظم عُمر خواجه نظام الملک همکار و همراه او بود از این موضوع به خوبی اطلاع داشت و لذا با توجه به درجه علمی بالایی که در او بود و هوش سرشاری که به وی نسبت داده اند هر گز به مصلحت نمی دید که در ملاء عام از طریق گفتن رباعیاتی که از آن بوی مخالفت دینی استشمام می شد زندگی نسبتا مرفه و بالاتر ازآن حیات خود را به خطر اندازد زیرا چنان که در تاریخ آمده است سالانه درآمد قابل توجهی از محل خزانه دولتی برای وی حواله می شده است اما این موضوع مانع از آن نمی توانسته باشد که راز دل خویش را در لفافه رباعی برای دوستان نزدیک خود بازگو ننموده باشد و این اشعار سینه به سینه حد اقل به مدت ۱۵۰ سال یعنی تا استیلای مغولان نقل شده باشد زیرا مغولان در حقیقت بت پرست بودند و با تسلط این بت پرستان برایران پس از بر چیده شدن بساط خلافت شرم آور خلفای عباسی از بغداد به دست هلاکو در واقع به ترغیب خواجه نصیر الدین طوسی یک دوره تساهل آراء و عقاید و مذاهب به وجود آمد عدم اشاره اولین تذکره نویسان و کاتبان تاریخ بعد از مرگ خیام خصلت شاعری او می تواند بدین سبب بوده باشد .

    مصطفی رحیمی در این زمینه می نویسد:

    ” زمان را فراموش نکنیم « بزرگان » از بزرگترین دانشمند و فیلسوف عصر انتظار دارند که درباره مسایل اساسی روز عقیده خود را بگوید اگر خیام آنچه را که در شعر گفته در نثر هم باز گوید یک لحظه بعد جسد او بر دروازه نیشابور آویخته شده بود لاجرم به ناچار چیزی می نویسد و گالیله وار درته دل عقیده اصلی خود را حفظ می کند ، اما دل خروشان آرامش نمی گذارد ونتیجه این کشمکشها رباعیاتی می شود که اکنون روبروی ما است “.

    عمر خیام پس از مرگش به اعتبارمقام شامخ علمی که داشت آرامگاهش برهمگان از خاصه وعامه ، مشخص بود .هم صاحب مرصاد العباد , نجم الدین ابوبکر بن محمد بن شاهاور بن نوشیروان رازی معروف به دایه ، و هم شیخ فرید الدین عطار ، که به اصطلاح او را هجو کرده اند ، دقیقا با اشاره به قبر وی او را متهم به گفتن رباعیاتی با مضامین غیر مانوس زمان می کنند و نه شخص دیگری را که عده ای امروز بزعم خود در جستجوی آن هستند تا بازبخیال خودشان ننگ این رباعیات را ، که تنها تعدادی از آنها را می توان واقعا به وی نسبت داد ، از وی بزدایند . یکی از این نویسندگان مرحوم استاد محمد محیط طباطبایی است .آن مرحوم در تقریبا آخرین اثری که از خود به یادگار گذاشته است ، می نویسد :

    « در ضمن سالها جستجو این نکته در ذهن جویانم نیرو گرفت که پیش از حمله مغول در هیچ مدرک ادبی ، یا تاریخی مربوط به سده ششم و پنجم هجری ابدا به شاعری خیام اشاره ای نرفته و از تحصک او به اصول و فروع دین تردیدی نشده است » ( محیط طباطبایی : ۱۱) . و سپس ازآنجا که در رساله نوروز نامه خیام به مراسم نوروز در قبل از اسلام اشاره شده که نوشیدن شراب را هم شامل می شده . در مقام رد انتساب نوروز نامه به خیام که واقعا هم در انتساب آن به حکیم عمر خیام تردیدی جدی وجود دارد ، بر می آید و می نویسد : ( در ضمن پژوهش درتذکره لباب الباب عوفی که از شعرای سده سوم تا پایان سده ششم را در بر گرفته از شاعری به نام عبدالرافع هروی ذکری دیدم که رساله نوروزی هم تعلیف کرد ه است ) و سرانجام به این نتیجه می رسد که رباعیات منصوب به خیام از شخص دیگری است به نام ابن خیام و می نویسد

    « علی بن محمد بن احمد بن خلف خیام شاعر … با وجودی که تا سده هفتم هجری شعر فارسی او در آذربایجان و خراسان مشهور بوده و دیوانی داشته که صاحب مجمع الادب و معجم الالقاب ابن فوطی بغدادی کتابدار کتابخانه رسد خانه به وجود آن اشاره می کند و قطعه شعر عربی هم ازروی دست خط همین خیام نقل می کند بعد از آن اثری از وجود او و شعر او و دیوان او در مدارک و ماخذ دیگر به چشم نمی رسد و گویی ستاره ای دور از چشم رس بوده که در پرتو آفتاب وجود حکیم عمر خیامی محو شده است .

    حال آنکه از نظر بسیاری از محققین علت اصلی عدم اشاره به رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری در منابع و مراجع سده های پنجم و ششم ماهیت دگر اندیشانه این رباعی ها در شرایط سیاسی اجتماعی و مذهبی حاکم برایران بوده است و بس و دلیل دیگری ندارد کما اینکه امام فخر راضی فیلسوف ری که در فاصله کوتاهی از حکیم عمر خیام نیشابوری می زیسته و همانند آن حکیم قائل به توحید نظری و عملی بوده است در رساله ( التنبیه علی بعض الاسرار المودعه فی بعض القرآن العظیم ) نمونه ای از رباعیهای حکیم نیشابور را که زبانزد دوستان و اصحاب حکیم بوده است نقل کرده است.(۲)

    اوضاع اجتماعی

    قدرت و سیاستمداری خواجه نظام الملک سبب شد که دوره سلطنت سلجوقیان بزرگ کم و بیش دوره ای از صلح و ثبات در بخش اعظم امپراتوری ایران سلجوقی باشد دوره ای که در ان علم و ادب در مقاطعی توسط افرادی ممتاز و نابغه نظیر حکیم عمر خیام به یکی از چند نقطه رفیع در حیات طولانیش برسد .

    پس از مرگ خواجه نظام الملک و کمی بعد از او ملکشاه در دوره پر آشوبی که از آن پس حادث شد تمام دست آوردهای دوره سلاجقه بزرگ یعنی زمان زمام داری طغرل بیک الب ارسلان و ملک شاه برباد رفت و نابود شد جنگ های پی در پی مدعیان تاج و تخت و خشونتهای ناشی از آن که با قحطی و طاعون توام شده بود دوره ای بس سخت وناگوار را بر مردم این مملکت تحویل نمود . شهر های آباد ایران ویران و مردم دسته دسته از بین رفتند و در این میان به ویژه دو ایالت مهم اصفهان و خراسان متحمل رنج زیادتری شدند بیم از آینده پریشانی اجتماعی و ضرر و زیان اقتصادی تقریبا سرتاسر خاک ایران را فراگرفته بود .

    در دوره حیات ملکشاه و خواجه نظام الملک ، عدالت اجتماعی تا حدی برقرار بود ، اما همین که  ضعف وفتور در ارکان قدرت مرکزی ظاهر شد ، عدالت اجتماعی نیم بند مزبور نیز رخت بربست . ترکان تازه مسلمان شده ، همچون اسلافشان غزنویان ، به زودی در تظاهر به دینداری و نشان دادن شور و شوق مذهبی و سنت گرایی ، از مسلمانان بومی سرزمین ایران جلو افتادند و سخت گیری در رعایت دقیق یک مذهب خاص دولتی به قیمت حذف مذاهب دیگر تمام شد و این امر منجر به تجمع قدرت قابل ملاحظه ای در دست فقها وهوا خواهان مذهبی شد که مورد حمایت عمال دولت و حکومت بودند ، موضوعی که مورد تائید سلاطین و حکام وقت بود . ذبیح ا… صفا در ارائه تصویری از این وضعیت اجتماعی رایج در نیمه دوم قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم ، نوشته است :

    « موضوع مهمی که در این دوره قابل دقت و بحث است , توجه شدید سلاطین به سیاست دینی و دخالت در عقاید و آرا ، مردم است … از آغاز قرن پنجم که دوره تسلط ترکان غزنوی است … پادشاهان غزنوی روش دیگری که عبارت از تمسک به دین و دیانت  غالبا تظاهر دروغین به دین بود پیش گرفتند . محمود غزنوی حرص جهانگشایی و طمع و آزخود را به اذخار مال در پشت پرده غزوپنهان می کرد و اگر شهری را از چنگ خاندان بومی بیرون می آورد و مردم را به دار می کشید و خزائن را غارت می کرد و به غزنین می برد . مدعی بود که این کار را برای رهایی رازیان از چنگال بد دینان می کند . وی … نخستین کس از پادشاهان (در) ایران است که شروع به آزار مخالفان مذهبی خود کرد و امامان معتزلی و فلاسفه ورافضیان و قرمطیان و باطنیان را هر جا که به چنگ آورد بکشت و به قول خود انگشت در همه جهان در کرده بود و قرمطی می جست و بردار می کرد . این بود سیاستی که به وسیله غلامان ترک نژاد مذهبی شروع شد .

    غزان سلجوقی و دیگر طوایف ترک که بر مذهب اهل سنت و به حکم سادگی طبع مردمی خرافی و متعصب در عقاید خود بودند . بعد از غلبه بر ایران و تشکیل حکومت این سیاست را دنبال کردند و بر سختی و شدت آن افزودند و کار را بر مخالفان خود چنان سخت گرفتند که نظیر آن را جزدر ابتدای دوره صفویه ، که آنهم ازادوار سخت مذهبی و دوره مثله کردن و قطعه قطعه نمودن و پوست کندن مخالفان مذهبی سلاطین است ، در دیگر ادوار تاریخ ایران نمی توان دید .

    سلاجقه بر مذهب حنفی بودند و خلیفگان بغداد را جانشین حقیقی پیامبر (ص) می دانستند و در احترام و تقویت و تایید آن مبالغه می کرده و به همین سبب با شیعه و باطنیه که خلیفه بغدادرا به حق نمی دانستند مخالفت و دشمنی سخت می نموده و یکی را از دیگری بدتر می دانستند. تقویت و تایید خلیفه بغداد هم از آغاز تسلط سلاجقه بر ممالک اسلامی آغاز شد . طغرل شخصا مردی دیندار بود و به خلیفه بغداد ( که پدر بزرگ زن او بود ) ارادت خاص می ورزید واو را واجب الطاعه می دانست … ( درزمانی که ) در رمضان ۴۲۹ نیشابور به دست اوافتاد …رسول خلیفه القائم بامرالله معروف به ابوبکر الطوسی از بغداد رسید ..  ترکمانان رسول خلیفه را خلعتهای گران دادند و از این به آنان نامه نوشته مباهات و افتخار کردند … احترامات بی سابقه ای که طغرل نسبت به خلیفه بغداد ( که در آن زمان نقشی را ایفا می کرد که امروز استکبار جهانی ایفا می کند ) کرد و زمین بوسهای او در پیشگاه القائم در حقیقت ابروی بر بادرفته خلفای عباسی را باز جای آورد …

    سیاست اطاعت از خلیفه بغداد و مخالفت سخت با مخالفان و منکران او را الب ارسلان نیز مانند طغرل ادامه داد … بروی هم سیاست احترام به خلیفه به عنوان جانشین بالاستحقاق پیامبر اسلام (ص) و حاکم بحق بر عموم مسلمین از ابتدای آل سلجوق و انقراض آل بویه به بعد ، تا هنگامی که علاء الدین تکش و پسرش سلطان محمد بر عراق مستولی شدند ، ادامه یافت .

    … سلاجقه در تعقیب این سیاست یعنی تایید خلافت عباسی و مذاهب اهل سنت و مخالفت با فرقی که فقها و ائمه اهل سنت و جماعت با آنها مخالفت می ورزیدند ، مانند : شیعه اثنی عشری و قرامطه و باطنیه و معتزله غلومی کردند . از قتل و آزار آنان مطمئنا امتناعی نداشتند … (صفا،تاریخ ادبیات ایران ۱۳۶ تا ۱۳۹ )

    نتیجه این سیاست چیزی نبود جز تعضیف بیشتر غرور ملی ایرانیان در قرن پنجم ، روندی که از چهار قرن قبل شروع شده بود و در قرن ششم ، مقارن با هجوم چنگیز مغول ، به سبب فرمانروایی سلسله های ترک تبار و غیر ایرانی برسرزمین اصلی ایران ، به اوج خود رسید ، روندی که با تاکید اسلام اصیل برآرمانهایی چون مقبول نبودن برتری نژادی ، تمایزات طبقاتی و تفاخربه شکوه و افتخارات ملی و خانوادگی ، در زمانی که نو مسلمانان از اسلام ومسلمان بودن وسیله ای ساخته بودند برای ایجاد نوع دیگری از برتری نژادی ، تمایزات طبقاتی و تبختر فردی و گروهی در تضاد بود ، روندی که سبب شد برخی از نویسندگان و شاعران زمان خود ، که در فرصت کوتاه زمامداری ایرانی نسبانی چون آل بویه و آل زیار و سامنیان ، قهرمانان تاریخ ایران را مجددا مطرح کرده بودند ، در دوره سلاجقه به تمسخر کشیده شوند و از طرف متعصبان مذهبی دولتی طرد و هجو شوند ، همین امر سبب شد تا در دوره سلجوقیان بنا به تحقیق ذبیح الله صفا:

    ” گروهی از شاعران زمان… سرگرم وعظ و تحقیق «گردند » … برخی دیگر دست به خلاعت « طرفداری از هوا و هوس » وبذائت ، بد دهانی و بیهوده گویی ، لسان زنند مانند سوزنی که به قصاید غرای پرهزل خود معروف است . بعضی تمسک بذیل ( افراطی ) را لازم شمرند و دسته ای مانند خیام از مسایل فلسفی و گروهی بحث در حقایق عرفانی ، عده ای مدح و فرقه ای هجو را پیشه خود سازند(ر،ک، همان)

    تحت این شرایط معیارهای عادی رفتار نیز سقوط کرد و احساسات نوع دوستانه از میان مردم ایران رخت بربست ، موضوعی که بکرات در اشعار شاعران آن عصر از آن انتقاد شد . به طوری که در اواخر قرن پنجم ، اشعار بیشتر و بیشتر رنگ مرثیه سرایی برای سقوط ارزشهای اخلاقی ، عدالت ، بزرگواری ، استغنای طبع ، صمیمیت و از میان رفتن جنبشهای روشنفکرانه و ارزشهای فرهنگی ، بخود گرفت . هر چند که در دوره خواجه نظام الملک معیارهای فکر قالبی بالا رفت . او مدارس زیادی را بنیان گذاشت که به نظامیه شهرت یافتند و در میان آنها نظامیه بغداد از بزرگترین و در حکم اولین دانشگاه ایران بود . آموزش دیدن در این مدارس هزینه ای در بر نداشت ودر نظامیه های قدری بزرگتر که بی شباهت به حوزه های علمیه امروزی نبودند ، طلاب حتی مقرری هم دریافت می کردند . مطالب مورد آموزش در نظامیه ها اساسا مطالب مذهبی بود . تعصب سلاطین وفقها و علمای مذاهب چهارگانه اهل سنت و اهمیت یافتن دیگر فرق تصوف منجر به کاهش روز افزون علم و فلسفه گردید ، بطوری که در این دوره هیچ دانشمندی نبود که متهم به رفض و فساد عقیده و بی بهرگی از ایمان مذهبی نشده باشد . عکس العمل شاعران ایرانی در مقابله با این اتهامات سرودن اشعاری بود که بنحوی عالمان دولتی و فقهای مذاهب چهارگانه اهل سنت را هجومی کردند و اشعار خود را ظاهرا برغم وجود اختناق شدید حاکم برجامعه ، به گونه ای به گوش دیگران می رساندند و این مطلب از فحوای کلام اهل سنت بخوبی آشکارست . ذبیح الله صفا به نقل از کتاب «النقض» می نویسد :

    ” اهل سنت می گفتند : شاعران بد اعتقاد و بی نماز مفسد خمار و شعرهای رکیک گفته اند و دربازارها جمع شده و می خواندند و این خواجگان رافضی کافر کیش احمق روش عوان طبع ابله و مداربی تمیز با دلهای پرغل و غش و کین جمع شده برآن دروغها معتکف بوده آن بهتانها را بجان خریدار شده و آن محالات را در هیچ تاریخی و اثری نمی شوند “.

    تحت این اوضاع واحوال ، درست مقارن حیات حکیم عمر خیام ، تعصبات مذهبی و قومی در ایران بدفعات موجب بروز مناقشات سهمگین و قتل عامهای سنگین گردید؛ برخوردهایی که جانهای بسیاری گرفت، مدارس بی شماری را ویران و کتابخانه های عظیمی را به آتش کشید.

    اوضاع فرهنگی وعلمی در دوره خیام

    این دوره از حیث کثرت مدارس واهمیت آنها, مهمترین دوره ی تمدن اسلامی است. نخستین نکته ای که باید درباره ی مدارس این عهد گفت آن است که این مراکز با آنکه از هر عهدی بیشتر ووضع مالی آنها از هر زمان بهتر بود خود وسیله ای برا ی جلوگیری از نشر علوم عقلی وسبب رواج زبان عربی وضعف زبان پارسی بودند.

    طلاب علوم که می دیدند علوم عقلی مورد بی مهری عامه وامرا وروسای قوم است ودر مقابل , تحصیل در مدارس دینی موجب رفاه حال وداشتن راتبه و وظیفه ی معین خواهد بود, بدانها روی می نهادند. در این مدارس مطالعه ی کتب علمی وخاصه فلسفه جدا ممنوع بود وکسی یارای آن نداشت که درآنها به تعلیم وتعلم علوم اوایل اشتغال ورزد وحرفی از فلسفه وهندسه ونجوم به میان آورد.

    با توجه به وضع سیاسی واجتماعی این دوره وقدرتی که علمای دینی یافته بودند وتعصب شدید فقها وعلما وسلاطین وامرا ورجال در عقاید مذهبی , ضعف علوم عقلی معلوم وآشکار است. فلسفه وعلوم عقلی با مقاومت شدید اهل شرایع وادیان وبخصوص فقهای اسلامی مواجه گردید. علت این مخالفت آن است که از اوایل قرن پنجم به تدریج , علمای مذهبی خاصه علمای سنت وحدیث ومعتقدان به ظواهر احکام وآیات در میان مسلمانان قوت یافتند وبه پیروی از همفکران سابق خود هرگونه بحث واستدلال وتوسل به عقل را برای حل معذلات دینی , زائد ومقرون به جسارت دانستند واز آن جمله بود علوم فلسفی وحکمی….

    انحطاط علوم اسلامی در حقیقت از موقعی در ممالک اسلامی آغاز شد که متعصبین اهل سنت وحدیث وفقها توانستند مخالفان خود را از فلاسفه وحکمای معتزله در بغداد شکست دهند , یعنی از اوایل قرن چهارم به بعد واگر بخواهیم بیشتر در مقدمات این شکست تعمق کنیم از اواسط قرن سوم ودوره ی خلافت ” المتوکل علی الله ” (۲۳۲-۲۴۷ه ق).

    متوکل با عقیده ی ” مامون ” ومعتصم و ” واثق ” مخالفت کرد وجدل ومناظره در آراء را ممنوع ساخت وهرکه را بدین دست زد مجازات نمود وامر به تقلید داد وروایت وحدیث را آشکار کرد…

    زیانهایی که جلوگیری از بحث ونظر واعتقاد به تسلیم وتقلید بر اندیشه ی بحاّث مسلمین که تازه در حال تکّون وترقی بود وارد آورد بیشمار واز همه ی آنها سخت تر آنکه با ظهور دسته ی اشعریان درمیان مسلمانان, مخالفت با علم وعلما وعناد با تامل وتدبر در امور علمی ومبارزه وتحقیق در حقایق ونقد آرای علمای سلف , آغاز شد. این امور سبب عمده ی ضعف تفکر وتفضیل نقل بر عقل وتقلید بدون اجتهاد وتمسک به نصوص بدون تعمق در مقاصد آن وبغض وکراهیت نسبت به فلسفه واجزای آن و در آوردن متفکران در شمار ملحدین وزنادقه گردید , تا به جایی که نظایر ” محمد بن ذکریا ” و ” ابونصر” و ” ابوریحان ” و ” ابوعلی ” حکم سیمرغ وکیمیا یافتند و از این پس یا صاحبان آرای فلسفی وسختی مورد تعقیب واقع شدند یا ناچار گردیدند که عقاید خویش را به شدت و به بیشتر از سابق با آرای اهل مذاهب بیامیزند وفلسفه را در همان طریق به کار برند که علم کلام را به کار می برند….

    قوت صوفیه در این عهد نیز بلای بزرگی برای علوم عقلی بخصوص فلسفه واستدلال که آن را برای درک حقایق کافی نمی شمردند , گردید واین طبقه با همه ی علوم مخالف بودند وآنها را حجاب حقیقت می پنداشتند…

    تعرض به علوم عقلی به آنجا رسید که از میان دانشمندان قرن چهارم وپنجم وششم کمتر کسی را می توان یافت که از اتهام به کفر وزندقه والحاد بر کنار مانده باشد برخی از علما نیز در اواخر عمر از این که چندی در راه حکمت سرگردان بوده اند نادم می شدند واستغفار می کردند.

    از بزرگترین کسانی که به پیروی از سلف با حکما وفلاسفه در افتاد ” حجه الاسلام محمد بن محمد غزالی ” (ف ۵۰۵ ه. ق)است وی با همه یعلوم حکمی از در عناد در آمد. مثلا در مورد ریاضی معتقد بود که دو آفت از آن منبعث می گردد و آن چنان است که هر کس در ان نظر کند از نکات دقیق وبراهین ودلایل آن به عجب می افتد وبه سبب این اعجاب , نظر خوب به فلاسفه پیدا می کند و می پندارد که همه ی علوم آنان در وضوح استدلال برهان مانند این ریاضی است. آن گاه به تقلید آن قوم طریق کفر می سپارد…

    متکلمین شیعه نیز با فلاسفه وحکما بر همان روش همکاران دیگر خود دشمنی وعناد شدید می ورزیدند. بعضی از این متکلمین مانند ” ابن داعی رازی ” درباره ی فلاسفه سخنان زشت دارد.

    مخالفت با حکمت مشاء از اواخر قرن پنجم تا قرن هفتم همرا با مخالفت با ” ابن سینا ” بوده است. علت این امر آن بود که هرگاه اندیشه ی نقد بر حکمای مشاء داشتند ابن سینا را نمونه ی کامل آن قوم انتخاب کرده و آثار او وگاه ” ابونصر فارابی ” را چون نموداری از معنی کامل فلسفه مورد انتقاد قرار می دادند. افراد مختلفی چون ” ابن رشد ” و ” غزالی ” و ” شهرستانی ” و… در مخالفت با ” ابن سینا ” شهرت دارند.

    به هر حال , با همه ی مشکلاتی که برای مشتغلین به حکمت در این دوره وجود داشت هنوز بازمانده ی حوزه های تعلیمی فلاسفه از دوره ی پیش در این عصر مشاهده می شود. نخستین حکما و فلاسفه ی این عهد کسانی بوده اند که در حوزه ی تعلیم شاگردان ” ابن سینا ” تربیت شدند.

    از مشهور ترین حکما وفلاسفه ی ایران در اوایل این دوره “حجه الحق حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم الخیام(خیامی) النیشابوری بوده است.

    خیام به آثار ابن سینا تعلق خاطر بسیار داشت و ” بیهقی ” (ف۵۶۵ ه.ق) او را در اجزای علوم حکمت همانند ابوعلی سینا دانسته است

    تقسیمات نیشابور در زمان خیام:

    بحث حاضر، اختصاص به آشنایی بازمانه حکیم عمر خیام دارد بحث درباره شخص و شخصیت فرد بدون توجه به اوضاع و احوال حاکم بر او معنا پیدا نمی کند. شخص هم اسیرو مقهور اوضاع و احوال حاکم برزمان خود و هم آقا و سازنده شرایط حاکم بر محیطی است که در آن رشد و نمو پیدا می کند قدرت و منزلت می یابد، و حتی در مواردی شخصی این قدرت را می یابد که بر مسیر تاریخ خود و دیگران اثری تعیین کننده بگذارد. (۱)

    دوره حیات خیام مصادف بود با سلطه ترکان سلجوقی بر سرزمین اصلی ایران و تجربه تاریخ بویژه در ایران به ما آموخته است که هر سلسله و هر حاکمی از شروع پا گرفتن بنیانهای قدرتش تا مرحله حذفش یک منحنی ساده زنگی شکل را طی می کند که بطور خلاصه به دو بخش قابل تقسیم است: یکی که از نقطه آغازین حرکت سردود مان ویا سلطان شروع و به نقطه اوج قدرت و اقتدار سلسله یا حاکم می رسد و بخش بعدی که از نقطه اوج شروع و به نقطه حضیض و سرانجام حذف سلسله یا سلطان و حاکم ختم می شود. و حکیم عمر خیام در مرحله اول حکومت سلجوقیان بر ایران زیست، اما این ترکان که بودنداز کجا آمده بودند .

    سلجوقیان منتسب به گروهی از ترکان چادر نشین غز بودند که قرنها قبل از روانه شدن بسوی خاک اصلی ایران در صحراهای وسیع بخش پایینی رود سیحون، که سیردریا نیز خوانده شده است, در رفت و آمد بودند و ییلاق و قشلاق آنها در بخشهای وسیعی از سرزمینهای میان در یای آرال از یک طرف و دریای خزر از طرف دیگر واقع می شده است.

    تاریخ اول بار در قرن هشتم میلادی در منابع چینی از این ترکان با نام اوغوز

    یاد کرده است ( پیگولوسکایا: ۲۶۴) اغوزها را بعدها ترکمنان نیز خواندند. مصنفین عرب نیز آنان را غز نامیده اند.

    این ترکان در قرن دهم میلادی/قرن چهارم هجری ، بمرور که خدم و حشمشان رو به فزونی گذارد، زندگی به صورت پراکنده از یکدیگر را ترک کردند و به دوره ای از تمدن که اصطلاحا«دوره فئودالیسم» یا دوره ملوک الطوایفی و یا خانخانی نام گرفته است، پا گذاشتند. بدین ترتیب ازآغاز قرن چهارم هجری شروع کردند به اجتماع نمودن در سرزمینهای مشخص در زمانهای معین، بطوری که دارای هویت سیاسی و اجتماعی مشخص شدند و دست زدند به ایجاد ارتباط با دیگر قبایل و طوایف هم عرض خویش. طی این جریان بطئی السیر.

    سلجوق سه پسر به نامهای موسی، میکائیل و ارسلان اسرائیل داشت که احتمالا حکایت از صبغه یهودی بودن بودن این اقوام ترک نژاد دارد، هرچند که شواهد تاریخی حاکی است که آل سلجوق و دیگر ترکان ناحیه جند کمی قبل از پایان قرن دهم میلادی / قرن چهارم هجری ، به اسلام گرویدند و همین امر به آنها نیرویی مرکب از شوق وذوق و تعصب بخشید، نیرویی که آن را در جهاد علیه قبایل پاگان نشان دادند و بعدها نیز عامل اصلی توفیقات بعدی آنها در فتح بخش اعظم خاورمیانه و خاور نزدیک به معنای امروز و یا آسیای صغیر در معنای سیاسی گذشته آن شد.

    سلجوقیان پس از درآمدن به اسلام به قسمت پایینی سیحون کوچ کردند امادر پایان قرن دهم میلادی مجددا از آنجابه ماوراءالنهر رفتند. در این زمان دو پسر میکائیل به نامهای طغرل بیک محمد و چغری بیک داود، نوادگان سلجوق در راس سلجوقیان قرار داشتند. کمی بعد ترکان قراخانی نیز به ماوراء النهر آمدند و همین امر موجب برخورد میان آنان و ترکان سلجوقی گردید و این برخورد به گونه ای شدید شد که سران ترکان سلجوقی به محمود غزنوی مراجعه کرده و از او خواستند که در خراسان به آنها اجازه اقامت داده شود و در مقابل تعهد کردند که در ازای آن برای غزنویان خدمات لشکری انجام دهند.« محمود به غزان ( سلجوقی) اجازه  داد تا در شمال خراسان در ناحیه ای میان سرخس و ابیورد اقامت گزینند». این زمان مصادف بودبا اوایل قرن پنجم هجری / قرن یازدهم میلادی . سلاجقه در این زمان مشتمل بودند بر ۹ قبیله از ترکان غز و دیگر ترکان چادرنشین بر سرزمینهای ماوراءالنهر.

    سیاست محمود غزنوی در دادن اجازه اقامت به سلجوقیان در خراسان حول دو محور شکل گرفته بود. نخست اینکه ازآنها حصاری در مقابل تاخت و تاز دیگر قبایل ترک نژاد به خراسان ، که گهگاه از ماوراءالنهر به این استان زرخیز حمله ور می شدند، بوجود آورد و دوم اینکه با به اصطلاح نواختن آنها ، آنانرا در همان جایی که هستند متوقف سازد و برای این منظور نیز برای آنان خلعت فرستاد و به آنها القابی بخشید . اما این تمهیدات دیری نپایید و غزنویان بزودی خود را ناچار از مقابله با نفوذ و سلطه ترکان آل سلجوق دیدند ،که زیر جلگی با خلفای بغداد ارتباط برقرار ساخته بودند . نبردهایی که تقریبا پنج سال طول کشید (۴۲۶ تا ۴۳۱ ق ) وبرغم بهره مندی غزنویان از ساز وبرگ نظامی بیشتر وبهتر,سرانجام به پیروزی سلجوقیان انجامید . تحرک و خصوصیات چادر نشینی شان که آنها را آماده پذیرش هر نوع شرایط اقلیمی وزیستی ساخته بود ، سبب شد که برغم مزیتهای فراوانی که غزنویان در نبرد با این چادر نشینان داشتند ، پی درپی از آنها شکست خورده و هزیمت جویند ؛ علت اصلی این بود که غزنویان در این زمان به سوی نقطه حضیض در منحنی قدرت سرازیر بودند ، زیرا سلطان محمود جرات ورزیده بود واز به قتل رساندن حسنک وزیر ، که مثل همه ایرانیان دیگر مورد بغض خلیفه عباسی بود ، سرباز زده بود و خلیفه در ترکان سلجوقی که در رتق وفتق امور داخلی دستگاه خلافت از خود کاردانی و لیاقت نشان داده بودند ، تابعانمصیع بی آزاری یافته بود .

    در سال ۴۳۰ ق / ۱۰۳۸ میلادی ، پس از شکست سپاه سلطان مسعود غزنوی از سپاهیان سلجوقیان ، فاتحان تقریبا بدون برخورد با مقاومت قابل توجهی نیشابور را اشغال کردند و در مساجد آن شهر به طغرل بیک خطبه خوانده شد . این سال ، سال تاسیس دولت سلجوقیان شمرده می شود ، هر چند که بعد مسعود غزنوی یکبار دیگر فرصت یافت که طغرل را از نیشابور بیرون براند . اما سرانجام در نبردی که در سال ۴۳۲ ق دردندانقان میان سپاهیان مسعود غزنوی و لشکریان طغرل بیک روی داد فرجام سلطان مسعود غزنوی برای همیشه رقم زده شد . پس از این نبرد خراسان به طور کامل به دست سلجوقیان افتاد و طغرل بیک مجددا وارد نیشابور شد و چغری بیک در مرو به تخت نشست بخشی از افغانستان و پنجاب تحت حکومت غزنویان به حیات رو به افول خود ادامه داد .

    در فاصله سالهای ۴۳۲ و ۴۴۲ ق ، سلجوقیان ری، اصفهان ، همدان و دیگر نقاط آن روز ایران را تحت تسلط خود در آوردند و ری پایتخت طغرل بیک شد . در این زمان ، عمر خیام بروایتی سه ساله بود. متعاقبا نیز خوارزم در شمال ، هرات در مشرق ، سیستان و بلوچستان در جنوب و فارس و کرمان در مرکز ایران با فاصله کمی از یکدیگر به دست سلجوقیان افتاد . از این پس غزان متوجه آذربایجان و ارمنستان و سرزمین بیزانس شده و در طول سالهای ۴۵۵ ق تا ۴۶۵ ق ، در این نواحی نیز به فتح و غلبه ادامه دادند به طوری که در این سال شیروان گرجستان شرقی ، شامات و فلسطین نیز به تسلط اینان در آمد و سلطان محمد فاتح ، سرسلسله ترکان عثمانی که در ۱۴۵۲ قسطنطنیه را فتح کرد ، از عقاب این گروه از سلجوقیان بود . در بخش جنوبی نیز طغرل بیک در سال ۴۴۷ ق وارد بغداد شد و کمی بعد آخرین دژ آل بویه هم سقوط کرد و سپاهیان سلجوقی جنوب غربی ایران را نیز به زیر یوغ خود درآوردند .

    طغرل بیک که مسلمانی متعصب بود و خلیفه را جانشین واقعی حضرت رسول ( ص) می پنداشت . پس از فتح بغداد از هتک حرمت او خودداری و تنهابه ازدواج کردن با نوه او بسنده کرد، خطبه سلطانی بنام طغرل بیک خوانده شد و خلیفه بعنوان مرجع و پیشوای روحانی در بغداد ابقا شد.

    در سال۴۵۱ ق چغری بیک در مرو درگذشت و طغرل بیک تنها زعیم آل سلجوق در سرزمینی از جیحون تا فرات شد. در این زمان عمر خیام ۱۲ ساله بود. اما این زعامت چهار سال بیشتر طول نکشید و درسال ۴۵۵ ق طغرل در گذشت و چون فرزند ذکوری نداشت آلب ارسلان ، پسر چغری بیک به سلطنت رسید. در این زمان عمر خیام ۱۶سال داشت آلب ارسلان در سال ۴۶۴/ ۱۰۷۲م زمانی که از مرو عازم بخارا بود، پس از عبور از جیحون یا آمودریا بدست کوتوال یکی از قلاع قراخانیان کشته شد و سپاهیان او بنا چار به مرو بازگشتند. در این زمان عمر خیام ۲۵ سال داشت با کشته شدن آلب ارسلان دوره پادشاهی بیست ساله ملکشاه آغاز شد. دوره ای که اوج قدرت سیاسی دولت سلجوقیان و در عین حال سالهای شکوفایی علم، خرد و ادب حکیم عمر خیام بود.

    سلجوقیان که برای اداره سرزمینی از مدیترانه و مرمره در غرب تا کاشغر در شرق و دریای آرال و قلل جبال قفقاز در شمال و خلیج فارس در جنوب تجربه نداشتند. از ماموران کشوری و لشکری ایرانی که سرآمد آنان ابو علی حسن طوسی ملقب به نظام الملک بود کمک گرفتند.نظام الملک که حامی اصلی حکیم عمر خیام در کارهای علمی و اقدامات علمی اواز جمله تاسیس رصد خانه و اصلاح تقویم بود هم در خدمت آلب ارسلان و هم در خدمت ملکشاه بود اوهمانطور که در سیاستنامه خود نیز بدان اشاره کرده طرفدار یک حکومت مرکزی قوی و مخالف حکومت ملوک الطوایفی بود که ساختار اصلی حکومت قبیله ای سلجوقیان بر آن استوار بود و این امر به مذاق چادر نشینان غز خوش نمی آمد وبدین ترتیب سراسر دوران آلب ارسلان و ملکشان مملو از مبارزات قومی و قبیله ای تجزبه طلبان سران قبایل غز بود که می خواستند به رغم سیاست خواجه نظام الملک اقطاعات خویش را به امارات مستقل تبدیل کنند ودر این راه به میزان زیادی توفیق یافتند بطوری که حتی در عهد طغرل بیک قلمرو مستقل سلجوقیان کرمان(۴۳۳ق تا۵۸۳ق) تاسیس شدو سلجوقیان روم در آسیای صغیر حکومت مستقل خود راداشتند(۴۷۰ق تا۷۰۷ ق) و سرانجام نیز خواجه نظام الملک را از پیش پای خود برداشتند. مرگ ملکشاه که به طور مرموزی چند ماه پس از قتل خواجه نظام الملک روی داد، جنگ خانگی شدیدی را بدنبال داشت. در این جنگها که مدت بیست سال طول کشید و بخش مهمی از زندگی حکیم عمر خیام را نیز می پوشاند، محمود، برکیارق، سنجرومحمد(پسرش) رودروری یکدیگر قرار گرفتند و سرانجام نیز با از میان رفتن محمود و برکیارق ، سنجرومحمد و فرزند دیگرش که زنده مانده بودند،مملکت رابین خود تقسیم کردند. نواحی شرقی ایران نصیب سنجر و غرب ایران و عراق عرب سهم محمد گردید.

    سلطان سنجر که دل خوشی از خیام نداشت از ۵۱۲ تا۵۵۲ق بر خراسان ، سیستان و خوارزم و مرو سلطنت کرد و بدین ترتیب ۵ سال آخر عمر حکیم عمر خیام مصادف بود با زمامداری کسی که وی او را در کودکی مهیب خوانده بود وآن مهیب در تمام سالهای بعد کینه خیام رادر دل داشت.

    در دوره حکومت سلجوقیان بر ایران و بویژه نیشابور وطن اصلی و محل زندگی حکیم عمرخیام شک نیست که جنگهای طولانی داخلی و خارجی هزینه زیادی را برمردم تحمیل کرد، نظام اقطاع بخشی به سران با نفوذ غزکه برغم مخالفت خواجه نظام الملک از سوی آلب ارسلان و ملکشاه سلجوقی دنبال می شد،بر هرج و مرج مالیاتی به زیان مردم زحمتکش می افزود. علاوه بر این طغرل بیک و جانشینانش که از سوی خلیفه عباسی بعنوان حامی اصلی خلافت و پشتیبان مذهب رسمی روز یعنی تسنن فرمان می گرفتند هرگونه اعمال مغایر با سنتهای مذهب حنفی را بشدت سرکوب می کردند. دوره حکومت آلب ارسلان , ملکشاه و سنجر همچنین مصادف بودبا اوج مبارزات و ترورهای سیاسی اسماعیلیان تحت رهبری حسن صباح که تحت شرایط روز هیچ وسیله دیگری برای اعمال نفوذ در دستگاه حکومتی نداشتند . اینان در قلعه حصین الموت مرکز فرماندهی شان با سازماندهی یک تشکیلات زیر زمینی وسیع به قتل و ترور مخالفان سیاسی عمده و یا حتی پیش و پا افتاده خود سرفا به جهت ایجاد ارعاب پرداخته بودند و متقابلا دستگاه حکومتی و مامورانش هر که را پیرو اسماعیلیه و یا مزنون به پیروی از آنان می یافتند تعقیب و به سخت ترین کیفر ها فرجام می دادند و از جمله بسیاری از آنها را به امر خواجه نظام الملک زنده زنده در اتش انداختند و سوزاندند .

    در این شرایط روحانیون درباری این حامیان قصم خورده مراجع قدرت روز می کوشیدند تا کینه سنیّان را نسبت به غیر سنیّان به ویژه اسماعیلیه تحریک کنند و شک نیست که تحت این شرایط مخالفت با مذهب رسمی مملکت عواقب بسیار خطرناکی به دنبال داشت که حکیم عمر خیام که در قسمت اعظم عُمر خواجه نظام الملک همکار و همراه او بود از این موضوع به خوبی اطلاع داشت و لذا با توجه به درجه علمی بالایی که در او بود و هوش سرشاری که به وی نسبت داده اند هر گز به مصلحت نمی دید که در ملاء عام از طریق گفتن رباعیاتی که از آن بوی مخالفت دینی استشمام می شد زندگی نسبتا مرفه و بالاتر ازآن حیات خود را به خطر اندازد زیرا چنان که در تاریخ آمده است سالانه درآمد قابل توجهی از محل خزانه دولتی برای وی حواله می شده است اما این موضوع مانع از آن نمی توانسته باشد که راز دل خویش را در لفافه رباعی برای دوستان نزدیک خود بازگو ننموده باشد و این اشعار سینه به سینه حد اقل به مدت ۱۵۰ سال یعنی تا استیلای مغولان نقل شده باشد زیرا مغولان در حقیقت بت پرست بودند و با تسلط این بت پرستان برایران پس از بر چیده شدن بساط خلافت شرم آور خلفای عباسی از بغداد به دست هلاکو در واقع به ترغیب خواجه نصیر الدین طوسی یک دوره تساهل آراء و عقاید و مذاهب به وجود آمد عدم اشاره اولین تذکره نویسان و کاتبان تاریخ بعد از مرگ خیام خصلت شاعری او می تواند بدین سبب بوده باشد .

    مصطفی رحیمی در این زمینه می نویسد:

    ” زمان را فراموش نکنیم « بزرگان » از بزرگترین دانشمند و فیلسوف عصر انتظار دارند که درباره مسایل اساسی روز عقیده خود را بگوید اگر خیام آنچه را که در شعر گفته در نثر هم باز گوید یک لحظه بعد جسد او بر دروازه نیشابور آویخته شده بود لاجرم به ناچار چیزی می نویسد و گالیله وار درته دل عقیده اصلی خود را حفظ می کند ، اما دل خروشان آرامش نمی گذارد ونتیجه این کشمکشها رباعیاتی می شود که اکنون روبروی ما است “.

    عمر خیام پس از مرگش به اعتبارمقام شامخ علمی که داشت آرامگاهش برهمگان از خاصه وعامه ، مشخص بود .هم صاحب مرصاد العباد , نجم الدین ابوبکر بن محمد بن شاهاور بن نوشیروان رازی معروف به دایه ، و هم شیخ فرید الدین عطار ، که به اصطلاح او را هجو کرده اند ، دقیقا با اشاره به قبر وی او را متهم به گفتن رباعیاتی با مضامین غیر مانوس زمان می کنند و نه شخص دیگری را که عده ای امروز بزعم خود در جستجوی آن هستند تا بازبخیال خودشان ننگ این رباعیات را ، که تنها تعدادی از آنها را می توان واقعا به وی نسبت داد ، از وی بزدایند . یکی از این نویسندگان مرحوم استاد محمد محیط طباطبایی است .آن مرحوم در تقریبا آخرین اثری که از خود به یادگار گذاشته است ، می نویسد :

    « در ضمن سالها جستجو این نکته در ذهن جویانم نیرو گرفت که پیش از حمله مغول در هیچ مدرک ادبی ، یا تاریخی مربوط به سده ششم و پنجم هجری ابدا به شاعری خیام اشاره ای نرفته و از تحصک او به اصول و فروع دین تردیدی نشده است » ( محیط طباطبایی : ۱۱) . و سپس ازآنجا که در رساله نوروز نامه خیام به مراسم نوروز در قبل از اسلام اشاره شده که نوشیدن شراب را هم شامل می شده . در مقام رد انتساب نوروز نامه به خیام که واقعا هم در انتساب آن به حکیم عمر خیام تردیدی جدی وجود دارد ، بر می آید و می نویسد : ( در ضمن پژوهش درتذکره لباب الباب عوفی که از شعرای سده سوم تا پایان سده ششم را در بر گرفته از شاعری به نام عبدالرافع هروی ذکری دیدم که رساله نوروزی هم تعلیف کرد ه است ) و سرانجام به این نتیجه می رسد که رباعیات منصوب به خیام از شخص دیگری است به نام ابن خیام و می نویسد

    « علی بن محمد بن احمد بن خلف خیام شاعر … با وجودی که تا سده هفتم هجری شعر فارسی او در آذربایجان و خراسان مشهور بوده و دیوانی داشته که صاحب مجمع الادب و معجم الالقاب ابن فوطی بغدادی کتابدار کتابخانه رسد خانه به وجود آن اشاره می کند و قطعه شعر عربی هم ازروی دست خط همین خیام نقل می کند بعد از آن اثری از وجود او و شعر او و دیوان او در مدارک و ماخذ دیگر به چشم نمی رسد و گویی ستاره ای دور از چشم رس بوده که در پرتو آفتاب وجود حکیم عمر خیامی محو شده است .

    حال آنکه از نظر بسیاری از محققین علت اصلی عدم اشاره به رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری در منابع و مراجع سده های پنجم و ششم ماهیت دگر اندیشانه این رباعی ها در شرایط سیاسی اجتماعی و مذهبی حاکم برایران بوده است و بس و دلیل دیگری ندارد کما اینکه امام فخر راضی فیلسوف ری که در فاصله کوتاهی از حکیم عمر خیام نیشابوری می زیسته و همانند آن حکیم قائل به توحید نظری و عملی بوده است در رساله ( التنبیه علی بعض الاسرار المودعه فی بعض القرآن العظیم ) نمونه ای از رباعیهای حکیم نیشابور را که زبانزد دوستان و اصحاب حکیم بوده است نقل کرده است.

    نام آثارحکیم عمرخیام

    ۱- رساله فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله(معروف به رساله ی جبر).

    ۲- رساله در حل یک مساله جبری به وسیله قطوع مخروطی

    ۳- رساله میزان الحکمه در یافتن مقدار طلا ونقره در جسم مرکب

    ۴- رساله فی شرح ما اشکل من المصادرات کتاب اقلیدس.

    ۵- رساله در صحت طرق هندی برای استخراج جذر و کعب

    ۶- مشکلات الحساب(مسائل الحساب)

    ۷- رساله در طبیعیات

    ۸- رساله در وجود یا صحیفه ای در علم کائنات

    ۹- رساله فی الکون والتکلیف

    ۱۰- رساله لوازم الامکنه (هواشناسی)

    ۱۱- رساله در بیان زیج ملکشاهی

    ۱۲- تر جمه فارسی خطبه توحیدیه ابن سینا

    ۱۳- الجواب عن ثلاث مسائل : ضروره التضاد فی العالم و الجبر ، و البقاء

    ۱۴- رساله الضیاء العقلی فی مضوع العلم الکلی

    ۱۵- رساله نظام الملک راجع به حکومت

    ۱۶-رساله روضهالقلوب در کلیات وجود

    ۱۷-رساله  شرح المشکل من کتاب الموسیقی

    ۱۸- نوروزنامه

    ۱۹-اشعار عربی

    ۲۰- اشعار و رباعیات فارسی

    شرح مختصر آثار

    khayyam_head01

    از رساله های فلسفی خیام ، امروز فقط ۵ رساله با عناوین زیر به دست ما رسیده است :

    ۱-  رساله فی الوجود ( رساله الاوصاف للموصوفات )

    ۲-  رساله فی کلیه الوجود

    ۳-  رساله فی الکون و التکلیف

    ۴-  الجواب عن ثلاث مسائل : ضروره التضاد فی العالم و الجبر ، و البقاء

    ۵-  رساله الضیاء العقلی فی مضوع العلم الکلی (۱)

    ۱-   رساله فی الوجود:

    رساله فی الوجود که آن را رساله الاوصاف للموصوفات نیز نامیده اند همان است که ظهیر الدین بیهقی از آن نام می برد در مقدمه رساله چنان که سنت حکیمان است خیام به تسبیح و تقدیس حضرت احدیت پرداخته سپس با تیمن به ذکر دو آیه از قرآن مجید ( سوره ۲۰ آیه ۵۰ و سوره ۷۲ آیه ۲۸) به اصل موضوع اشاره کرده است .موضوع اصلی رساله همانطور که از عنوان آن نیز بر می آید چگونگی صدور ذاتها از مبدا نخستین یا وجود یابی آنهاست همچنین مسئله اعطای خلقت و ایجاد ماهیت های ممکن است و کیفیت وجوب یابی این ممکن ها و بیرون آمدنشان از امکان ذاتی و برخوردار شدن آنها از وجوب غیری که خیام از آن به فیضان تعبیر می کند .(۲)

    خیام وجود را صفتی محصوب می دارد که مانند صفات دیگر عین ذات حضرت احدیت است و از سوی دیگر علم را صفتی وجودی به شمار می آورد در حقیقت چنین احضار داشته است که ذات واجب الوجود – تقدست , اسماوه – با علم خود که عین وجوب و حضور او است به جهان ممکن ها و ذات ها شکل می بخشد خدا جهان را با دانش خود می آفریند به عبارت دیگر علم الهی در حالی که عین ذات الهی است عین فیضان یا به تعبیر ابن سینا عین انبجاست یعنی انفجار بزرگ و در عین حال عین حضور خدا با موجودات از کلی و جزئی و حتی اعراض و احوال و هر واقعه ای است که وقوع می یابد یا وقوع خواهد یافت و حتی عدمهایی که فقط وجود ذهنی می یابند و نیز هر نیتی که پنهان باشد یا آشکارا شود .(۳)

    ۲-  رساله فی کلیه الوجود:

    از میان رسائل پنج گانه فلسفی خیام « رساله فی کلیه الوجود » به فارسی است که خیام آن را برای فخر الملک بن الموید نوشته است و نسخه ای از آن به عنوان « رساله بالعجیمه لعمربن الخیام (کذا) فی کلیات الوجود » در موزه بریتانیا محفوظ است و همچنین در کتابخانه ملی پاریس .(۴)

    شادروان ذبیح الله صفا می نویسد « خیام کتب و رسالات دیگری نیز به پارسی دارد (او نوروز نامه را از خیام می داند ) از آن جمله است رساله در علم کلیات یا رساله وجودیه یا رساله در کلیات وجود که ظاهرا « روضه القلوب » هم نام دارد . خیام آن را برای «فخر الملک بن نظام الملک » وزیر نوشته ودر آغاز آن گفته است : چنین گوید ابوالفتح عمر بن ابراهیم الخیام که چون مرا سعادت خدمت صاحب عادل فخر الملک میسر گشت و قربت و اختصاص داد به عالی مجلس خویش ، و این بزرگوار به هر وقت از من یادگاری خواستی در علم کلیات ، پس این جزو برمثال رسالتی از بهر درخواست اواملا کرده شد تا اهل علم و حکمت انصاف بدهند که این مختصر مفید تر از مجلداتست . ایزد تعالی مقصود حاصل گرداناد …» این رساله را خیام در سه فصل نوشته است » (۵)

    ۳- رساله فی الکون و التکلیف:

    از معدود آثار فلسفی برجای مانده خیام ، رساله الکون و التکلیف ودر حقیقت از مهمترین آثار فلسفی اوست . چه در آن به اختصار و ایجاز تمام به این دو مقوله مهم فلسفی و دینی می پردازد . این رساله چون غالب رسائل خیام در پاسخ به پرسشی تالیف شده است ، در سفری به شیراز ( ۴۷۳ ه ق ) خیام نامه ای از ابونصر محمد بن عبدالرحیم نسوی ، قاضی القضات فارس که زمانی شاگرد ابن سینا بوده است دریافت می کند که حاوی دومسئله درباب « کون و تکلیف» بود. خیام در فرصت اندکی که در اختیار داشت رساله ی کوتاهی را به رشته ی تحریر در آورد . در کل می توان گفت که آرای فلسفی خیام , آنچنانکه در این رساله آمده است همان است که در آثار دیگر فلاسفه ی بزرگ اسلامی و بخصوص ابن سینا وجود دارد. و او نیز لااقل در مورد بخش مهمی از بحث خود به این واقعیت معترف است.

    او رساله را با عباراتی در ستایش فضل ودانش سوال کننده آغاز می کند و او را از تمامی اقران خود فاضل تر می شمارد و این فروتنی وی در برابر نسوی تا بدانجا می رسد که خود را در مقام شاگردی او می بیند , لذا می توان گفت که نسوی باید در فن حکمت از صاحب نظران عصر خود بوده باشد. پس از آن خیام بحث را از مبانی منطقی آغاز وبه اجمال گذری بر مسئله کون می کند و سرانجام به مسئله تکلیف می پردازد.(۶)

    (۱) دایره حیرت, زندگینامه علمی وادبی حکیم عمر خیام, بنفشه حجازی,بهار ۸۱,انتشارات دانش فریار.

    (۲) دایره حیرت, زندگینامه علمی وادبی حکیم عمر خیام, بنفشه حجازی, به نقل از فصلنامه فرهنگ, سخنی درباره یرساله فی الوجود, غلامرضا جمشید نژاد, اول, صص۸۵-۹۲٫

    (۳) همان کتاب ص۶۹, به نقل از همان کتاب.

    (۴)همان کتاب ص۶۹, به نقل از تعلیقات چهار مقاله ص ۳۲۷٫

    (۵)  همان کتاب ص۷۱, به نقل از تاریخ ادبیات ایران, ج۲, ص۹۱۶٫

    (۶)همان کتاب ص ۷۰, به نقل از فصلنامه فرهنگ, گفتاری در باب رساله فی الکون والتکلیف, مهناز هاشمی پور, ص۱۳۱

    الجواب عن ثلاث مسائل ضروره التضاد فی العالم و الجبر و البقاء :

    این رساله چنان که از نامش پیداست پاسخ به سه سوال حکمی – کلامی است . پرسشگر این مجموعه نیز قاضی نسوی دانسته شده یعنی همان که رساله کون و تکلیف برایش به رشته تحریر در آمده است . عنوان رساله مورد بحث اگر چه نام سه پرسش را به همراه دارد ولی در اصل مشتمل بر چهار سوال است واز این رو باید پرسش دوم را تکمله و ضمیمه سوال اول دانست یا آن پرسش آخر را الحاقی پنداشت زیرا طرح مسئله بقا آنچنان که باید به اصل دو پرسش قبل ارتباطی ندارد . خیام در مقابل پاسخ به پرسشگر در صدد است که از یک سو بر تالی های حصر وی اشکال کند و از سوی دیگر جواب تحلیلی بدان بدهد ، لذا به ترتیب چند مقدمه پرداخته است [۱] در این رساله خیام خواسته است ثابت کند که وجود تضاد در عالم ضروری است . [۲]

    رساله الضیاء العقلی فی موضوع العلم الکلی :

    تاریخ ادبی ایران در حواشی به نقل از حواشی چهار مقاله در زمینه آثار خیام می نویسد : « رساله الضیاء العقلی فی موضوع العلم الکلی ، افاضتها قریحه الادب الاریب الخطر و الفلکی الکبیر … حجه الحق و الیقین نصیر الحکمه و الدین فیلسوف العالمین سید حکماء المشرقین ابی الفتح عمر بن ابراهیم الخیام ( کذا ) در چهار ورق .» [۳]

    آثار دیگر خیام :

    در انتساب کتب و رسالات به خیام از طرف خیام شناسان تفاوت آماری وجود دارد . « بروکلمان » هشت کتاب از کتب او ذکر می کند که در کتابخانه ها محفوظ است و اما از کتب و رسائلی که به این دانشمند نسبت داده شده شادروان مصاحب اسامی ۲۱ کتاب را جمع آوری کرده است ولی صحت اسناد بعضی خالی از شبهه نیست . » [۴]

    « راس » فهرستی از ده کتاب که مراجع مختلف به خیام نسبت داده اند تنظیم کرده است از آن جمله است رباعیات و زیج ملکشاهی . » [۵]

    « آرثر آربری » می نویسد : « من تصور نمی کنم که اصولاً خیام یک مجموعه معین ازاشعار خود ترتیب داده باشد و اصولاً شک دارم ازاینکه حتی یکی از رباعیات خود را به قید کتابت در آورده باشد . اواین رباعیات را ارتجالاً و بداهه گفته است .» [۶]

    ۱ مختصر فی الطبیعات – « شهر زوری » در « نزهه الارواح و روضه الافراح » ( تألیف بین ۵۸۶ – ۶۱۲ ﻫ . ق ) انتساب این رساله را به خیام گواهی داده است . او می نویسد : « او را مختصری هست در طبیعیات و رساله در وجود و رساله در کون و تکلیف . » [۷]

    ۲ میزان الحکم – رساله ای است در بیان یافتن قیمت چیزهای مرصع بدون کندن جواهر از آن این رساله را « الفی » بدو نسبت داده است . [۸] که ممکن است در ضمن رساله فی الاحتیال لمعرفته مقداری الذهب و الفضه آمده باشد .

    تاریخچه بنای خیام

    589720_gbGWMGdL

    آرامگاه این فیلسوف در ۵ کیلومتری شرق نیشابور و در مجاورت امامزاده محروق(ع)قرار داشته است ولی در ادوار مختلف این بنا دستخوش تغییر وتخریب گردیده تا آنکه در اوایل دوره پهلوی اول بنای یادبودی به صورت سنگ افراشته بر ان ساخته شد.در تجدید ساختمان,کلیه تاسیسات جمع آوری و در وسط میدانی در داخل شهر که به نام خیام نام گرفته است نصب گردید.آرامگاه جدید به سال ۱۳۲۸شمسی به دستور انجمن آثار ملی توسط مهندس سیحون طراحی و توسط شرکت “کا,ژ,ت”احداث شد و در تاریخ ۲۹اردیبهشت ۱۳۴۱جنازه خیام به محل فعلی انتقال یافت.ارتفاع ساختمان ۱۸ متر است که در اطراف آن حوضها وآب نماهای زیبایی ساخته شده است.در داخل باغ خیام پیکره ای از خیام نصب شده است که کار استاد عبدالحسین صدقی است واز یک سنگ یک پارچه تراشیده شده است.در داخل این باغ نیز موزه خیام در سال۱۳۷۹راه اندازی شد که از موزه های مختلف کشور اشیاء وآثار نفیسی به آن منتل شده است. که شامل چهار بخش است:

    بخش اول: آثار مربوط به نجوم شامل ابزار آلات رصدوستاره شناسی,اسطرلاب,انواع قطب نما ها وصور فلکی.

    بخش دوم:شامل ظروف مفرغی وفلزی معاصر با خیام از قرن پنجم تا هفتم هجری قمری.

    بخش سوم:شامل ضروف سفالین لعابدار و بدون لعاب مربوط به قرن هفتم هجری قمری.

    بخش چهارم:شامل نسخ خطی,نسخ خطی علم نجوم و تابلوهای مربوط به حکیم عمر خیام,کتابخانه ای نیز در داخل این باغ وجود دارد که مختص آرامگاه خیام می باشد. روحش شاد ویادش گرامی باد.

    با تشکر از ابراز احساس شما!
    بعد از خواندن مطلب چه حسی دارید؟
    • برانگیخته
    • مجذوب کننده
    • خوشحال کننده
    • حوصله سر بر
    • ناراحت کننده
    • عصبانی شدم
    برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , ,

    ديدگاه ها بسته شده اند